دلم خیلی برای کودکیم تنگ شده زمانی که هیچ چیزی جز بازیگوشی بلد نبودم . زمانی که نمی دانسنم دل چست ... عاشقی چیست ...
... تنها دغدغه ام اومدن شب بود که دیگه نمیتونستم تو کوچه با دوستام بازی کنم ... زمانی که هنوز تبدیل به یک اشتباه در زندگی عزیزترینم نشده بودم ....
این شعر زیبا تقدیم به همه اونایی که دلتنک روزهای خوش کودکی و دبستان هستند
درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مکارو دزد دشت وباغ
روز مهمانی کوکب خانم است
سفره پر از بوی نان گندم است
کاکلی گنجشککی با هوش بود
فیل نادانی برایش موش بود
با وجود سوز وسرمای شدید
ریز علی پیراهن از تن میدرید
تا درون نیمکت جا میشدیم
ماپرازتصمیم کبری میشدیم
پاک کن هایی زپاکی داشتیم
یک تراش سرخ لاکی داشتیم
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هایش درد داشت
گرمی دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ کاه بود
مانده در گوشم صدایی چون تگرگ
خش خش جاروی با پا روی برگ
همکلاسیهای من یادم کنید
بازهم در کوچه فریادم کنید