می دانم روزی هق هق گر یه ها فقط برای ندیدن خواهد بود
می دانم روزی سفر به مقصد خورشید می رسد
می دانم نبودن من دیگر برای تو یک کابوس نخواهد بود
می دانم رفتن من برای تو مثل مرگ نخواهد بود
می دانم حرفهایم مثل همیشه برایت شنید نی خواهد بود
من می دانم روزی بی هراس از هرچه دیوار وسکوت
باصدای بلندعاشقانه هامان را خواهیم گفت
من می دانم که غنچه ی عشقمان
از هراس پر پر شدن خود را پنهان نخواهد کرد
من می دانم که مثل خرگوشی آرام در آغوشم جای خواهی گرفت
می دانم لبریز از عشق تو وسرشار ازهوای من می شوی
ومن عاشقانه ترین بوسه هایم را که طعم
"عصاره ی شراب "دارد نثار لبهایت خواهم کرد
من می دانم روزگاری "نه چندان غریب"
چشم خورشید برای مرثیه سفرمن خونین نخواهد شد
گریه نکن -گریه نکن- من می دانم خدایی
من میدانم.....من می دانم...