سکوت عشق...

چقدر سخته برای کسی اشک ریختن که بی تو میخندد.

چه دردیست در اندیشه حضور کسی بودن که زندگی را بی تو باور کرده.

چه سخت است باور نا مردمی ها...

این چه بغضی است که شکستنش تولد بغضی دیگر است

چه بی درمان دردیست درد تنهایی ما.

چه شیرین است تنها خدا را داشتن و چه تلخ است خاطرات روزهای بی خدا بودن.

کاش کسی که مرا از یاد برد لحظه ای به یاد قسم هایش می افتاد. کاش قدرت نفرینش را داشتم. کاش اختیار فراموش کردنش را داشتم  . کاش میتوانستم دروغ بگویم که دیگر او را دوست ندارم....

آرمی من مجنونم و دیوانه...  من افتخارم قلب پاک و تنهایم است. قلبی که در ابتدای بهارش زمستان را تجربه کرد تا قبر عشق و محبت باشد .

من جوانی که حاضر نشد نقاب به صورت بزند. من که اشک هایم در مظلومیت خویش جاری میشوند.

کاش میتوانستم چون دیگران دروغ بگویم. چون دیگران راحت رنگ عوض کنم و چون دیگران ....

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد